بد شانس
واقعا هم راس گفتنا
ماجرا از اونجا شروع شد که مخابرات پادگان یه سرباز چست و چابک لازم داشت
از طرفی بهترین جایه پادگان همون مخابراتشه و عملا یه بخور بخواب حسابیه
به حدی که وقتی از خدمت ترخیص میشدم احتمالا ۴۵ کیلو چاقالو(توپولک) تر میشدم
رفتم کارامو انجام دادم و قرار شد حکم معرفیمو بدن و برم
منم شاد و شنگول از اینکه دیگه سرباز مخابرات (همه کاره مخابرات) شدم رفتم تو اتاق فرماندهیه مخابرات نشستم و سر شوخی دستی رو با سرهنگ ... باز کردم
بعد بهش گفتم:
" در اولین فرصت صفر تلفن هایه برجک ها رو باز میکنم تا سرباز ها مستقیما به خونه هاشون زنگ بزنن"
چند تا گنده دیگه هم واسه جناب سرهنگ اومدم و گفتم:
" از فردا میام سر کارم
بی زحمت یه اتاق بزرگ واسم کنار بذارین"
بعد رفتم و در رو محکم پشت سرم بستم
ظهر نشده بود که :
"خبر آمد خبری در راه است
بد بخت سناتور که از آن بی آگاه است"
بل بل زبونیام کار دستم داد و نرفته از مخابرات اخراجم کردن![]()
خلاصه کلی حالم گرفته شد
از اون طرف عصر بازی استقلال و پگاه بود که خیلی شانسی تیم فلک زده و رده ۱۳ همی جدول بازی رو برد و ظاهرا قهرمان جام حذفی شد
از بابت این قضیه هم کلی حالم گرفته شد
روز بدم تو پادگان با یه شام مزخرف تموم شد
کشک بادمجون![]()
به هر ترتیبی بود اون روز که تموم شد اما ...
امیدوارم تا آخر خدمت هیچ وقت ۳ تا بدشانسی اینجوری رو با هم نداشته باشم![]()