شیفت آخر...

 یه چار دیواری کوچیک با یه فن تهویه خراب بالای دیوارهای سیمانی بلندشبازداشت

و چند تا عنکبوت کوچیک که کنج دیوارش رو قرق کردن

 و یه عالمه سکوت که هیچ چیز و هیچ کس نمتونست بشکنتش

 اینجا هیچ خبری از جریان حیات نیس ؛ انگار همه جا غبار مرگ ریخته بودن

چه سکوت مرگباری

و یه دست لباس آبی

و من...

تو بازداشتگاه چیز دیگه ای نمیدیدم

یادم اومد از روزی که رضا رو فقط  و فقط به خاطر اینکه از قیافش خوشم نمیومد رو زمین های خیس پایین برجک قلت و سینه خیز داده بودم

و یا امید رو که  بخاطر  بچه پایین شهری بودنش با کلی بشین و پاشو تنبیه کرده بودم و ...

از چهره مظلوم  احمد یادم اومد که  یه شب بخاطر اینکه چند لحظه اسلحش رو ، روی زمین گذاشته بود نذاشتم تا صبح بخوابه

و همه نامردی ها و باج گرفتن ها و ظلم هایی که به سربازهای زیر دستم کرده بودم یه جا جلوی چشمم اومد.

همینطور گوشه بازداشتگاه نشسته بودم و به همه کارام فکر میکردم صدای در رو شنیدم

بله خودش بود

اومده بود تا موهای سرمو از ته بزنه

موهایی که ماهها طول کشیده بود تا بلند بشه و حالا بخاطر بازداشت شدنم باید باهاشون خداحافظی میکردم

هیچ وقت از اینکه اینطوری موهام رو ازم بگیرن ناراحت نبودم آخه درست سه روز بعدش باید سر کلاس درس دانشگاه میبودم

و حالا با یه کله کچل تو دانشگاه همه بهم میخندن

خنده هم داره

درست آخرین روزی که تو پادگان موندم بازداشت شدم

به جرم اذیت و آزار سربازهای زیر دستم

همه موهام رو هم از دست داد

تازه کلی پرونده و گزارش و ... هم جناب حسینی (مسئول شیفت) واسم جمع و جور کرده بود و فرستاده بود به قضایی پادگان

نمیدونم کی اینقدر دقیق آمار کارامو بهش داده بود اما اینو میدونم از همه کارام خبر داشت.

هر چه بود گذشت

همه چی تموم شد

آخرین شیفت تو پادگان هم گذشت

با همه بچه ها خداحافظی کردم

از همه شون حلالیت طلبیدم

خداحافظ روزهای تلخ و شیرین های خدمت

خداحافظ

خداحافظ

...

 خداحافظ

دانشجو شدممممممممممم

1:

دانشگاه قبول شدم

کنکور قبول شدم

هورااااااااااا

جونمی جون.

سربازیم هم تعطیل شد تا....

تا وقتی برم دانشگاه و با یه مدرک دانشگاهی برگردم پادگان مون

2:

از بس بیکار بودم اومدم سربازی ببینم چه خبره؛

تو سربازی من که غیر از:  آش - نخود لوبیا- عدسی – برجک -  نگهبانی – اسلحه -  هواپیماهای آنتونوف روسی- تمرین رژه – جاروکشی –تی زدن و .... که ندیدم

حالا برم دانشگاه ببینم اونجا چه خبره!!!

3:

حیف 16 ماه خدمتی که انجام دادم

شیر رو پوست کردم و رسوندم به دمش و حالا باید همشو بذارم کنار و برم دنبال درس و مشق

دلم واسه دوستام تو پادگان تنگ میشه

واسه ناصرمبارکی (کلنگ) حاج کاظم شرفی (حاجیکس) امیرآتش سقا (آتیش) مهدی زوار(ایسکیچی) حسن چاهجویی(رامبو) امین غلامی (آدامس) مصطفی نیری(فنچ) حسن نظامدوست (گیرینوف) ابوالفضل کرمی (0) صادق محمدنیا – محمدرضا پنجه باشی – محمد رضایی – محمد استیری – حسن دره ساره ای – حسین سیاح – حسین سلیمانی – محمدهاشمی (بیمعرفت) -عباس حسینی –میثم افتخارنژاد – یعقوب شیرنژاد-مهدی وطنی – ابوالفضل قاسمی – محمدمعصومی-حامد نجفی – حامدتکمیلی و .....

و کلی دوست و رفیق دیگه که اسماشون رو یادم نمیاد.

4:

 

 

 

"زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد......"

 

 

 خداحافظ دوران خوش سربازی

خداحافظ دوران خاطرات خوش خدمت

خداحافظ...

چاله چوله

از اونجایی که سرمای وحشتناک پارسال بیشتر درختهای پادگان مون رو خشکوند امسال برای جبران اون همه درخت قطع شده حدود هزار و پونصد تا نهال جدید قرار شد بکارنگودال واسه کاشتن نهال

از اونجایی هم که آخر ساله و کفگیر پادگان به ته دیگ خورده به جای اجاره کردن یه بیل مکانیکی قرار شد هر سربازی 5 تا گودال واسه کاشتن درخت بکنه

تا اینجای کار زیاد مهم نبود اما کار وقتی مهم شد که گفتن همه سرباز ها باید چاله بکنن و هیچ کس معاف از بیل وکلنگ نیست

من و ناصر هم که اند دودر کردن این جور کاراییم وقتی دیدیم واقعا نمیشه از زیر کار در بریم, رفتیم و یه گوشه ده دوازده تا گودال کندیم و رفتیم به مسئول فضای سبز گودال ها رو نشون دادیم و کارمون تموم شد/

اما از اونجایی که این کار واسه ما که پایه خدمتی هستیم و یه جورایی واسه خودمون کسی هستیم حسابی خیط و ضایع بود گفتیم بهتره کسی از گودال کندن ما بویی نبره آخه واقعا بهمون میخندیدن

رو همین حساب وقتی مطمئن شدیم که گودالهایی که یواشکی کندیم رو تایید کردن و اسممون رفته تو لیست ، شایعه کردیم که:

 " آره ؛ من و ناصر رفتیم ده دوازده تا گودال بی صاحب پیدا کریم. بعد پرشون کردیم و به عنوان یه زمین صاف نشون دادیم

بعد همون گودال ها رو دوباره خالی کردیم و به همین راحتی خودمونو از کندن گودال خلاص کردیم. "

و طبق معمول شایعه ای که خودمون واسه خودمون ساخته بودیم دهن به دهن چرخید و به گوش مسئول فضای سبز رسید و ...

 

خودم کردم که لعنت بر خودم باد

 

مجبور شدم کلی چاله چوله وگودال جدید بکنم

ماجراهای امین خان در کنکور

طبق معمول امسال هم کلی از پولای تو جیبمو دادم واسه خریدن یه دفترچه کنکور

بعدش هم خیلی ریلکس پرش کردم و  سند کردم واسه بر و بچ سازمان سنجش

از اون طرف هم به بهانه کنکور از فرمانده مون ده روز مرخصی گرفتم و از پادگان جیم کردم و اومدم خونه پیش مامان جونم

 

طبق عادت همیشگی که باید تو وقت اضافه از خونه راه بیفتم تا نیم ساعت مونده به شروع آزمون تو خونه فیفا 09 بازی میکردم و تا ساعت رو دیدم یادم اومد که بلههههه

کنکور داری امین آقا

بعد مثل این تیر خورده ها آماده شدمو پریدم رو موتور و تخته گاز خودمو رسوندم

حالا جالبه مسیری که همیشه یک ساعته میرفتم رو ایندفعه بخاطر حسابی دیر شدن به بیست دقیقه رفتم و از همه جالب تر وقتی رسیدم اونجا یادم اومد که موتورم اصلا ترمزنداشته و از چند روز قبل قرار بوده درستش کنم اما یادم میرفته

تازه مداد و پاککن و ... رو هم جا گذاشتم و فقط شکلات و آبمیوه هایی که مامانم واسم خریده بود رو آوردم

اینا همه به کنار

ایتقد عجله داشتم که اصلا نفهمیدم آزمون ساعت چنده

دلم واسه خودم میسوزه که مثل این بچه مثبت ها دقیقا یه ساعت قبل شروع آزمون دم در دانشگاه فردوسی منتظر باز شدن درها بودم

و بالاخره درها باز شد اما نامردا بخاطر اینکه کسی تو جلسه گوشی نبره دم در ورودی بازرسی بدنی راه انداخته بودن

منم که اینقدر جنس قاچاق از دژبانی پادگان رد کردم و الان حرفه ای شدم و گوشیمو همچی جاسازی کردم که بعد تموم شدن آزمون خودم تا نیم ساعت تو لباسام دنبالش میگشتم (عمرا اگه بگم کجا قائمش کرده بودم!)

اینم بگم که هرچی شکلات و ... داشتم رو قبل شروع آزمون خوردم آخه خیلی خوشمزه بودن !!!

تازه بعد این همه سال یه چیز جدید هم راجع به کنکور کشف کردم

یه چند تا سوال که گل یا پوچ کردم و جواب دادم خسته شدم و خوابم برد

 وقتی بیدار شدم که دیدم آخرای آزمونه و یه آقایی داره به همه بچه ها کیک مجانی میده

به جون خودم راس میگم

حالا نمیدونم همه جا همینطوریه یا ایندفعه اتفاقی کیک دادن

آخه من همیشه نیم ساعت اول همه سوالارو جواب میدادم و اولین نفر از سالن خارج میشدم

ایشالا سال دیگه بخاطر همون کیکه هم که شده دوباره تو کنکور شرکت میکنم

شاید هم امسال قبول شدم

هر چی خدا بخواد....

چوس ماه

این ماجرای تکان دهنده واقعیست

 جون من این پست رو یا اصلا نخون یا اگه میخوای بخونی کامل کامل بخون. دمت گرم

 

 

انواع سرباز های موجود در یک پادگان:

الف : پایه خدمتی: بهترین سربازهایی که خداوند تا حالا آفریده که این مشخصات رو داره

1-      مهمترین و با ارزش ترین سرباز پادگان

2-      تو هر قسمت پادگان یه آشنا و پارتی داره

3-      با هر سربازی لج کنه میتونه  به خاک سیاه بشونش و اشکشو دربیاره

4-      کمتر از دو سه ماه دیگه خدمتش تموم میشه (یعنی آخرای خدمتشه)

5-      لباس ها و پوتینش به نشونه اینکه زیاد خدمت کرده حسابی کهنه و پارس و یه جورایی خیلی خیلی خسته س

6-      از برنامه های پادگان اصلا پیروی نمیکنه یعنی تو مراسمات صبحگاه و شامگاه شرکت نمیکنه- نماز جماعت نمیره- رو برجک میخوابه- موهاش رو کچل نمیکنه و کلی کار دیگه که به بهانه پایه خدمتی بودن خلافشو انجام میده

7-      قیافش زیادی خشنه و با هیچ کس (به خصوص نیروجدیدها) به هیچ وجه شوخی نداره

8-      روزش بدون دود شب نمیشه یعنی یا باید سیگار بکشه یا اهل مواد افیونی باشه یا پای منقل تریاک بشینه !!!

9-      و کلی مشخصات دیگه که نمیتونم بگم آخه حفاظتیه

 

ب: نیروجدید ها: اصطلاحا "چوس ماه" صداشون میزنیم اما گاهی یه اسم هایه دیگه هم بهشون نسبت میدن

قین ماه – انوک ماه – اندک ماه – سیخ ماه – چیز ماه – چوس موتور – چوس یقلوی – چوس جدید – صفر کیلومتر  –   چرک (chorak) و چره پره ها (chore pore ha) که این مورد آخری جمع مکسر چرکه و برای صدا زدن تعداد زیادی نیرو جدید به صورت یه جا استفاده میشه

که مهمترین و اصلی ترینش همون چوس ماهه

یه چوس ماه این مشخصات رو داره:

                                            

1-      بی ارزش ترین موجود یه پادگان به حدی که در حد یه مگس واسش احترام قائلن

2-      هیج کس تحویلش نمیگیره و آدم حسابش نمیکنن

3-      خدا نکنه یه تخلف کوچولو انجام بده اون وقته که تمام پادگان رو سرش خراب بشه

4-      بدجوری بوی واکسن میده

5-      لباس و پوتینش حسابی نو و ترتمیزه و برق میزنه

6-      تا سال سگ باید خدمت کنه

7-      باید به همه سلام کنه (واجبه) اما بقیه میتونن جواب سلامشو ندن (جواب سلام چوس ماه  رو دادن مکروهه)

8-      باید تا وقتی چوس ماه جدیدتر نیومده استکان و جوراب های پایه خدمتی رو بشوره و پوتین های پایه رو واکس بزنه

9-      کارهای سخت و مشکل پادگان رو چوس ماه ها باید انجام بدن مثلا اگه قرار باشه یه تپه خاک رو بار ماشین کنن از چوس ماه ها استفاده میشه

10-  و کلی مشخصات دیگه که هرچی از این موجودات بی ارزش بگم کم گفتم

 

ج: خنثی: نیروهایی که نه پایه خدمتی باشن و نه چوس ماه؛

اصولا به نیروهای خنثی کسی کاری نداره ، و نیروهای خنثی هم به کسی کاری ندارن (آخه نمیتونن!)

اینم بگم که یه سرباز اول که وارد یه پادگان میشه چوس ماهه بعد سه چهار ماه خنثی میشه و آخرای خدمتش پایه خدمتی میشه

 

اینم نمودار انواع سرباز با توجه به تقسیم بندی میزان خدمت

 نمودار ماه های خدمت سربازی

این هم نقشه آسایشگاه پادگان مون که خیلی واضح محل استراحت هر سربازی رو مشخص کرده

محل استراحت سربازها در آسایشگاه

دیوار های قسمت پایه خدمتی ها رو هم عمدا ضخیم تر ساختن تا یهو کسی رو برق نگیره آخه پایه خدمتی ها همشون برق سه فاز دارن و ممکنه برقشون چوس ماه ها رو بگیره و خشک کنه

در ضمن هر سربازی نمیتونه بدون اجازه وارد قسمت پایه خدمتی ها بشه و حتما و حتما باید اجازه بگیره

اینم بگم که کنار در ورودی آسایشگاه پایه خدمتی ها نوشته: ورود ممنوع – خطر برق گرفتگی – به هنگام وارد شدن از کلاه ایمنی مناسب استفاده شود- و ...

 

 

100 تا چوس ماه بمیرن اما یه پایه خدمتی تب نکنه صلوات بفرست.....

پاسبخش...

توجه :              توجه :

بعد از یک سال نگهبانی دادن رو برجک ، بالاخره پاسبخش شدم

یعنی به همراه دو نفر پایه خدمتی دیگه و با کمک مسئول شیفت پادگان رو شب ها اداره میکنیم و تقریبا یه سوم سربازای پادگان زیر دست منن

البته لازمه این کار داشتن یه اخلاق سگ مانند و یه زبون خیلی بده که به همه توهین کنم و  پاچه همه رو بگیرم تا از ترس من تخلفی انجام ندن , یهو رو برجک خوابشون نبره و یا برجک هاشون رو ول نکنن بیان تو آسایشگاه لالا کنن

واسه همین من که تا دیروز با همه میگفتم و میخندیدم تو این چند وقتی که پاسبخش شدم نیروجدید ها رو همچی اذیت میکنم که تا اسممو میشنون موهای تنشون یه جا میریزه پایین برجک که هم واسشون خاطره بشه و هم واسه بقیه درس عبرت.

اینم بگم زمانی که خودم هم تازه اومده بودم خدمت همین فیلم ها و سیانس ها رو واسم اجرا میکردن و شب ها از ترس پاسبخش مثل فرفره دور تا دور برجک میچرخیدم

اینا همش مقدمه پاسبخش شدنم بود

و حالا اصل ماجرا

از روزی که تو پادگان پیچید که امین خان پاسبخش شده اکثر بچه ها یا از روی رفاقت بهم تبریک گفتن یا از روی پاچه خواری (که زیاد اذیتشون نکنم)

خلاصه دور و برم حسابی شلوغ شده بود که دیدم حاج کاظم یه گوشه به دیوار تکیه داده ، تسبیح دانه اناری شو در آورده و داره زیر لب یه چیزایی میگه

 فقط میدونم که تو اون موقعیت اگه به من فحش نمیداد حداقل ذکر هم نمیگفت

آخه حاج کاظم بدجوری دلش میخواست پاسبخش بشه اما الان زیر دست خودم شده بود و هرچی من میگفتم باید بی چون وچرا قبول میکرد و به قول خودش واسش یه کامیون افت داشت!!!

رفتم طرفش تا...

 

_ دستتو از رو شونم وردار سید. نذار یه کاری کنم که دلخور بشی ها

_آخه چی شده حاج کاظم ؟ مگه چکار کردم؟؟خوب تقصیر من چیه که تو رو پاسبخش نکردن؟

_بیخیال سید. بذار اینقدر رو این برجک ها بیام و برم تا کارتمو بگیرم. پاسبخشی هم ناز شصت خودشون

_این حرفا چیه کاظم؟ مطمئن باش تو هم چند وقت دیگه پاسبخش میشی. قول میدم

_جون حاجی تو هم داری سر به سرم میذاری؛ تنهام بذار تا ....

 

 

و حاج کاظم که تا دیروز رفیق فابریکم بود امروز بخاطر پاسبخش شدنم باهام یه جورایی قهر کرده و دیگه تحویلم نمیگیره

کاش هیچ وقت پاسبخش نمیشدم.

هر چند پاسبخشی خیلی چیزها بهم داد اما دوستامو ازم گرفت

دوستهایی که خیلی  ارزون دوستی شون رو فروختن

چه بد

آقا سيد...

من نميدونم چرا تو اين روزا همه بهم سلام ميکننعید غدیر مبارک

شايد بخاطر سيد بودنمه

حالا که فکرشو ميکنم ميبينم نيايد سيد بودنمو اينقد تابلو ميکردم اونم چجور تابلو کردني

رو لباس نظاميم همچي سيد گنده اي نوشتم که از دو فرسخي ديده ميشه.

حالا هم هر چي بکشم حقمه

 بله حقمه که هر چي پول دارم شيريني  و شکلات و ...بخرم ،  بار موتورم کنم و ببرم پادگان اونم واسه عيد غدير 

بايد فکر اين روزا رو هم ميکردم

اخه کي ميتونه يه پادگانو شيريني بده

خدايا کمکم کننننننننن

برگی از تاریخ

و آن هنگام که داریوش کبیر را گفتند: ای امیر فکری بر حال جوانان مملکت برکنداریوش صغیر نامرد

داریوش تاملی بنمود و پرسش کرد: چگونه فکری برکنم؟

گفتندش: ای امیر ، جوانان ایران زمین را آموزش لازم است آنهم از نوع "ضمن خدمتش"

و چنین شد که داریوش فکرها کرد و بزرگان مملکت را دوره نمود و تفالی بنمود بر هفت گنج نظامی  تا اینکه تصمیم به آن شد  بر جوانان  ذکور خدمت سربازی را مقرر کنند و در اواخرش "دوره آموزش ضمن خدمت" گمارد و بر اتمام کنندگانش لوحی سنگی اهدا میکرد با نام لوح اتمام خدمت.

نا گفته نماند که در کتب مختلف چنین مکتوب نموده اند که داریوش را دختران بسیاری بود و به ترس از همسرانش تنها ذکور را بر خدمت سربازی امر کرد و باقی دلایلش را خدا داند

یا باقر العلوم

و سالها بگذشت و بیامد و برفت تا اینکه امین خان به قصد برچنگ آوردن آن لوح سنگین که شرحش بگذشت بر نیروی هوایی سپاه وارد شد و برجکی را از میان دهها برجک اختیار کرد و نامش را بر بلندای آن هک نمود و نگهبانی ها داد به امید بدست آوردن آن لوح

باشد که خداوند مقرر سازدش لوح مذکور را

آمین

نیمه شب...

سکانس اول:عماد

خودشو آروم از لای در آسایشگاه که نیمه باز بود جا کرد تو و در رو بست

یه نگاهی به ساعتی که مدتهاس بالای در ورودی جا خوش کرده انداخت و زیر لب یه چیزایی گفت

ساعت چند دقیقه ای از دوی نیمه شب گذشته بود و پست نگهبانی عماد تازه تموم شده بود.

صورتش گل انداخته بود و این نشون میداد هوای بیرون حسابی سرده

تا وسط آسایشگاه اومد و همینطور دنبال یه تخت خالی میگشت که متوجه من شد که بیدارم و دارم نگاش میکنم

_سلام آقا امین ؛ هنوز نخوابیدین؟

_سلام عماد جان. نه هنوز که بیدارم

_اجازه هست رو تخت کناری تون بخوابم؟

_آره. فقط...

_چشم. زودی میخوابم

و نشست تا بندهای پوتینشو دونه دونه باز کنه ؛ پوتینهاشو درآورد و آروم رو تخت دراز کشید


سکانس دوم:

یاد دیروز صبح که به پادگان اومد افتادم

از ماشین که پیاده شد چند قدمی عقب عقب اومد و واسه مامانش که روی صندلی جلو نشسته بود دست تکون داد

مامانش هم واسش دست تکون داد و از ماشین پیاده شد

به طرف عماد رفت و بوسیدش

عماد خداحافظی گرمی با مامانش کرد و به طرف در ورودی راه افتاد

این برنامه ای بود که بارها و بارها از روی برجک جلویی پادگان شاهدش بودم اما هیچ توجیهی واسه این همه لوس بار آوردن عماد پیدا نکرده بودم

کاش مامان باباش میدونستن این همه لوس کردن به ضررشه

کاش میدونستن عماد وقتی دلش واسه مامانش تنگ میشه بلند بلند گریه میکنه

کاش....

هنوز داشتم فکر میکردم که دیدم عماد خوابش برده

چقدر معصومانه خوابش برده بود...

عماد چقدر مظلومه...

کچل شدن اجباری

کچل شدن اجباری

چند روزی بود که موهام حسابی بلند شده بودواسه همین  رفتم آرایشگاه تا یه اصلاحی بکنم

همین که رو صندلی نشستم رفتم تو فکر و یاد پارسال همین روزا افتادم که تازه رفته بودم خدمت و ... که تا به خودم اومدم دیدم مرتیکه  ماشین اصلاحشو انداخته رو کلم و داره موهای قشنگمو میزنه اونم از ته!

منم کلی سر و صدا راه انداختم اما کار از کار گذشته بود و ....

و کچل شده بودم

و چاره ای نبود جز اینکه بهش اجازه بدم باقی موهامو هم بزنم.

آخر سر هم کلی ازم پول گرفت و با یه کله کچل و چشمهای گریون برگشتم خونه

فرداش هم رفتم پادگان

واسه اینکه بچه ها زیاد بهم گیر ندن که چرا کچل شدم با امیر یه نقشه کشیدم و شایعه کردم که منو به جرم دختر بازی بازداشت کردن و یه شب کلانتری خوابیدم.

هنوز نیم ساعتی از تعریف کردن ماجرا واسه یکی از بچه ها  نگذشته بود که کل پادگان خبر دار شدن من چهار شب زندان بودم اونم به جرم حمل مواد مخدر!!!

تا اینجای کار که همه رو سر کار گذاشته بودم تقریبا جالب بود و واسم مهم نبود که چه فکری راجع به کچل شدنم میکنن اما فکر یه جای کار رو نکرده بودم

خبر دهن به دهن چرخیده بود تا به گوش "حاجی گیرینوف" پادگانمون رسیده بود

 

_آقا به خدا شایعه س. زندان کجا بود؟ آرشگر اشتباهی موهامو از ته زده

_ بیخود کردی مرتیکه. خیال کردی خبر ندارم چند شب زندان بودی؟ ها  خجالت نمیکشی؟ مرخصی میگیری میری دنبال این کثافت کاری ها؟

_ باور کنید اشتباه شده جناب. من اصلا زندان نبودم. فقط موهامو کچل کردم. همین

_ تا دوباره نفرستادمت بازداشتگاه برو گمشو بیرون. سه روز که اضاف خدمت واست زدم میفهمی که دیگه دروغ نگی و زندان رفتنت رو کتمان نکنی.

 

 


دلم واسه خودم میسوزه که این وسط هم موهامو از دس دادم و هم سه روز اضاف خدمت خوردم.

به همین سادگی

به همین خوشمزگی

"اضاف خدمت های حاجی گیرینوف"

روزهای مرخصی

زندانی

دیشب داشتم با موتور میرفتم که دیدم یه جوونی گوشه خیابون واستاده و دست تکون میده اما کسی سوارش نمیکنه

طبق معمول که حس انسان دوستانم گل میکنه رفتم و جلوی پاش یه ترمز زدم و سوار شد

یه مقداری که رفتم سر صحبت رو باز کرد

" از قلعه خیابون تا اینجا رو پیاده اومدم. یه با معرفت پیدا نشد که سوارم کنه. هیچی هم پول نداشتم که دربست بگیرم"

پرسیدم:

- چرا پول نداشتی؟ مگه میشه؟

گفت:

" آره داداش راسشو بخوای امشب از زندان مرخصی گرفتم و هفتم همین برج برگردم زندان"

یه لحظه جا خوردم و با خودم گفتم چه غلطی کردم اینو سوار کردم. همین طوری با خودم فکر میکردم که یهو دستشو گذاشت رو شونم و ادامه داد:

" خدا نکنه گیر آدم نامرد بیفتی و ..."

دیدم داره جرمشو میندازه گردن رفقاش که پرسیدم:

-حالا جرمت چی بوده؟

" به جون خودم فقط یکی رو تهدید به قتل کردم"

با خودم گفتم بسم الله...

یا حضرت عیسی مسیح ....

یا حضرت یوزارسیف .... جون مادراتون کمکم کنید

آب دهنمو به زور دادم پایین و با خودم گفتم اگه این موتور لعنتی دکمه اجکت داشت با یه فشار همچی پرتابش میکردم بیرون که تا چشم کار میکنه گم و گور بشه

اما چاره ای نداشتم و اونم خیلی راحت پشت سرم نشسته بود. تازه دستشم رو شونم بود.


خدا رو شکر چند دقیقه بعد پیاده شد و با کلی تشکر ازم خواست برم خونه شون و یه چایی بخورم

باز با خودم گفتم خدایا ایندفعه خودمو به خودت سپردم و اگه از این مهلکه جون سالم به در ببرم یه 200 تومنی میندازم صندوق صدقات.

خوشبختانه نذر و نیازم کارساز شد و بیخیال من شد و رفت.

وقتی رفت یه نگاهی بهش کردم گفتم اینم تو مرخصیه و باید هفتم برگرده زندان منم تو مرخصی ام و باید هفتم برگردم پادگان


مرخصی من کجا و مرخصی این کجا

شرایط سخت

ماجرا از اونجا شروع شد که فرمانده مون منو صدا کرد و گفت فردا که میای پادگان با خودت لباس گرم به اندازه کافی بردار و به خانوادت بگو یه هفته خونه نمیری

یهو چشام درشت شد کلی هم علامت سوال ریز درشت هم بالا کلم رژه میرفتن که ادامه داد:فرمانده کل

"واسه اردوی شرایط سخت انتخابت کردم , با چند تا از بچه ها میرید چند روزی تو اردوگاه مستقر میشید بعد ما هم میایم و اردو که تموم شد برمیگردید خونه تون"

هنوز هیچی نگفته بودم که خیلی محترمانه ازم خواست باهاش خداحافظی کنم. اینطوری:

"زیادی داری فکر میکنی ها، فورا خداحافظی کن"

چون زیادی از قیافش خوشم نمیومد فوری از اتاقش پریدم بیرون

اینم عکس  جوونی های جناب فرمانده مون>>


شیر تو شیر

هوا اینقدر سرد بود که قندیل بستیم و از ترس آلاسکا شدن توالت نمیرفتیم

واسه همین با بیسیم از پایگاه مون تقاضای یکم آبجوش کردیم

اونا هم نامردی نکردن و یه ماشین لوازم گرمایشی به همراه یه آفتابه آب جوش واسمون فرستادن

البته چون هوا بدجوری سرد بود و از طرفی بشدت مه گرفته بود طفلی ها چند ساعت تو راه بودن و اشتباهی سر از یه روستای دیگه در آوردن

در نهایت یه روستایی رو بزور سوار ماشین کردن تا راه اردوگاه رو نشون بده

و راس ساعت 8.46 دقیقه شب وارد اردوگاه شدن البته با چند تا چراغ نفتی و یه آفتابه یخ در بهشت !!!

حالا لازم بود تا روستایی رو به روستاشون برگردونن

روستایی رو رسوندن همانا و گم شدن دوباره بچه ها همانا !!!

که بخیر گذشت.


چوب دزدچوب دزد

شب ها باید تو محوطه اردوگاه هر دو نفر دو ساعت نگهبانی میدادیم واسه همین به فکر افتادیم یه آتیش درست و حسابی را بندازیم تا زیادی منجمد نشیم

اما هر چی گشتیم اون دور و بر چوب مناسبی پیدا نکردیم

واسه همین اسلحه و ماشینو برداشیم و سه نفری رفتیم و رفتیم تا به چند تا خونه عشایری رسیدیم

ما هم نامردی نکردیم و با مشت و لگد افتادیم به جون یکی از خونه هایی که به اندازه مصرف 24 ساعت چوب داشت !!! (سقفش چوبی بود)

و محموله رو بار ماشین کردیم و برگشتیم اردوگاه و تا روز آخر هر دفعه که چوب و کنده لازم داشتیم به یکی از خونه های اون روستا پاتک میزدیم

(ایشالا سال دیگه که از ییلاق برگردن زیادی نفرین مون نکنن)


مهمون نا خوندهموش

هر چند که ما هم مهمون اون اردوگاه بودیم ولی خودمون هم دو سه تا مهمون داشتیم

موش!!!

نمیدونم اونجا چکار میکردن اما خوب دیگه

یا جای ما اونجا بود یا جای موش ها

و از اونجا که خدا ما رو دوس داشت تو یه نبرد برابر، با کلی نقشه و ... ما برنده شدیم و همه موشها به اسارت گروه ما در اومدن

موش اولی رو زیر یه دمپایی محکم گرفته بودم تا دور کمرش یه نخ ببندم که متاسفانه له شد

موش دومی زیر دمپایی دووم آورد اما وقتی داشتم تو هوا میچرخوندمش یهو حالش بهم خورد و چند دقیقه بعد همون جا میون زمین و هوا جون داد

موش سوم هم از موقعیت استفاده و فرار کرد

ما هم از مشهد تقاضای نیروی کمکی کردیم و با همکاری نیروهای زرهی ارتش موش فراری رو دستگیر کردیم و تو یه دادگاه صحرایی به مرگ محکوم شد

مرگش هم زیادی جالب نبود

سنگسار از نوع مشهدی

تو یه محوطه وسیع رهاش کردیم و اینقدر سنگ طرفش پرت کردیم که یکی از سنگ ها به سرش خورد و متاسفانه جون داد.


توالت صحراییتوالت صحرایی

تو عمرم همه چیز دیده بودم بجز توالت صحرایی دو نفره

نمیدونم چطور باید ازش استفاده کنم

کاش یه کاتالوگ بهم میدادن تا مجبور نباشم پشت چادر رو به گند بکشم!؟!؟!؟!

 


پاتک

وقتی اردو رسما شروع شد کار ما تقریبا تموم شدمسئول انبار

اما از اونجا که دو سه روزی رو تو شرایط سخت گذرونده بودیم و گرسنگی کشیده بودیم چند بار مستقیم و غیر مستقیم به انبار مواد غذایی پاتک زدیم که مچ مونو گرفتن و مثل موش انداختنمون بیرون

واسه همین کلی نقشه کشیدم و با بهانه های مختلف و جور واجوری که ساختم خودمو به عمق انبار رسوندم

هر چی از کیک و آبمیوه و انواع و اقسام خوراکی ها که همون جا خوردم بگیر تا هر چی که تو جیب و لباسام جاساز کردم و واسه دوستام که سر مسئول انبار رو گرم کرده بودن بردم

کار به جایی رسیده بود که شنیدم میگن اردوگاه جن داره

آخه روزی چند بسته از خوراکی ها گم میشد!!!

اینم عکس مسئول انبار که آخر هم سر از کار جن ها در نیاورد>>

 


30 گارننه

به محض ورودم به خونه مامانم جای اینکه تحویلم بگیره یه نگاهی بهم کرد بعد اومد از نزدیک یکم بیشتر منو بود کرد

اولش فکر کردم دلش زیادی واسم تنگ شده و اومده منو بو کنه

تو همین فکرا بودم که اگه منو جای یوزارسیف انتخاب میکردن چی میشد و ... که با داد مامانم به خودم اومدم

"پسرکه کچل پورو

چرا اینقدر بوی سیگار میدی؟

ها؟

مگه تو نمیدونی ..."

و همین طوری یریز داشت سرم هوار میکشید که توضیح دادم بوی آتیشه و ...

اما عمرا اگه حرفمو باور کرد ولی موقتا بیخیال من شده

شاید همین روزا بره و اسممو تو انجمن معتادان گمنام بنویسه و ازم بخواد که ترک کنم!؟!؟!؟!؟!

ای خدااااااااااااااااا

 

بهترين خبر دنيا

 پریشب خسته و كسل به يه گوشه برجك تكيه داده کسری خدمتبودم و زير لب واسه خودم شعر ميخوندم كه يهو تلفن زنگ زد
ناصر بود و اينقد تند تند حرف ميزد كه اصلا نفهميدم چي ميگه
احتمال دادم اتفاق مهمي افتاده كه اينجوري هول شده
ازش خواستم همه حرفاشو دوباره آروم و شمرده تر واسم تكرار كنه
بازم هول بود اما از سر و ته حرفاش فهميدم ...
همچين جيغي كشيدم كه...
خبر معركه اي بود
اينقد معركه  كه باورم نميشد
طفلي ناصر هنوز داشت حرف ميزد كه گوشي رو گذاشتم و پريدم هوا
خداي من يعني ممكن بود؟
يعني دو ماه از خدمت همه سربازا كم ميشد؟
اينقد هيجاني شده بودم كه نفهميدم چطور اون دو ساعت گذشت
وقتي رسيدم آسايشگاه مطمئن شدم خبر راسته
خدمت سربازي 18 ماهه شده بود
 و اين يعني دو ماه از خدمتم كم ميشد
 يعني 60 روز خدمت كمتر
يعني 1440 ساعت زودتر آزاد شدن
يعني بهترين خبر دنيا
هورااااااااااااااااااااااا
خدايا شكرت

جواد...

روز اول که دیدمش یه گوشه محوطه پادگان نشسته بود

اعتیاد

تا حالا ندیده بودمش واسه همین با کلی پرس و جو از بچه ها فهمیدم که ....

ماجرای جالبی داشت:

4 سال قبل تو پادگان ما خدمت میکرده و دقیقا روزهای آخر خدمتش بخاطر یه دعوا از خدمت فرار کرده بود

و حالا اومده بود تا کارتشو بگیره

خودش میگفت ایندفعه تا کارتشو نگیره نمیره خونه

همه لباس های اون زمان رو هم تنش کرده بود

اما....

اما دیگه اون آدم نبود

نمیدونم چرا و کی معتادش کرده بود

دلم واسش میسوخت

احساس میکردم باید یه کاری واسش انجام بدم اما کاری از دستم بر نمیومد

چه حس بدی....

دو سه روزی که گذشت بخاطر اعتیاد و فرارش از خدمت بردنش دادسرا

نمیدونم چرا دلم براش تنگ شده بود

روزها میومد و میرفت اما ازش خبری نبود تا اینکه....

داداشش امروز اومده بود پادگان

اومده بود تا واسه مجلس جواد بچه های پایگاه رو دعوت کنه

آخه جواد مرده بود

تو زندان اونم بخاطر تزریق اشتباه.

به همین راحتی...

جواد مرد....

چه ساده....

لعنت به مواد مخدر....

 

و جواد برای همیشه رفت

از اون روزا

از قدیم گفتن سال نکو از ماه رمضونش پیداس

واقعا هم چرت نگفتنا

من بدبخت بیچاره کچل رو چه به خدمت رفتن؟

ها؟

آخه نونم کم بود؟ آبم کم بود؟ موهای سرم سنگینی میکرد؟ یا لباسم رو دوس نداشتم؟

نه بخدا

من فقط یه تیکه کاغذ میخواستم که روش نوشته "گواهی پایان خدمت دوره ضرورت"

حالا واسه گرفتنش مدام دارم زجر میکشم

تو مشهد اذون مغرب رو ساعت ۷.۱۵ دقیقه میگن و من بدبخت دیشب تا ساعت ۸.۱۵ دقیقه روی اون برجک لعنتی بودم

یعنی یه ساعت بعد اذون من هنوز رو برجک بودم

اونم با این روزای بلند و سرماخوردگی که دارم

خداییش حسابی حالم گرفته شد

حالا شب که اومدم بخوابم یه سعات یه ساعت بیدارم میکردن واسه...

یازده و نیم بیدارم کردن واسه نگهبانی ساعت ۱۲ تا ۲

دو که خوابیدم ساعت سه بیدارم کردن واسه خوردن سحری

سحری که خوردم نیم ساعت بعدش بیدارم کردن واسه نماز جماعت صبح

نماز جماعت صبح رو هم به سلامتی میل کردم و یه ساعتی نخوابیده بودم که بیدارم کردن واسه نگهبانی ۶تا ۸ صبح


همه دیشب من به بیدار خوابی گذشت

یعنی تا میومدم بخوابم یکی پیدا میشد که بیدارم کنه

دفعه آخری که بیدارم کردن بلند شدم رو تختم ۴زانو نشتم و بلند بلند گریه کردم و داد میزدم: "خدایا من میخوام بخوابم اما اینا..."

جملم تموم نشده بود که با کلی لنگه پوتین به طرف پرت شد و منم از ترس زخمی شدن تا بالای برجک رو یه نفس دوویدم

و الانم هنوز خوابم میاد اما حوصله ندارم بخوابم

میترسم برم خونه اونجا هم بیدارم کنن منو بفرستن دنبال نخود قرمز

خوب دیگه فکر کنم بیدار خوابی دیشب زده به کلم

بهتره تا...

بیخیال

فعلا


پاورقی۱: پوتین یکی از خوش دست ترین ابزار ساخت بشری برای نشونه گیری دیگران و وارد آوردن ضربات سهمگین به طرف مقابل میباشد.

پاورقی۲:سحری استانبولی با سویا و یدونه سیب داشتیم.

پاورقی ۳:روغن نباتی به شماره ۹۸۵ روستایی اعلام شد.

به مناسبت ماه مهمونی خدا

رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا ماه رمضون
مستعد سفر شهر خدا كرد مرا


میگم این ماه رمضون هم اومد. مثل همه ماه رمضون ها اما با این تفاوت که امسال سربازم هستم


حکایت حاجی معینی:

در مورد این حاجی معینی هرچی بگم کم گفتم

از اون ادماس که وسط دو تا نماز از زید و زید بازی گرفته تا روشهای مخ زدن دخترا رو یاد میده

و اینقد ما رو میخندونه که بعضی وقتا حرفاش که تموم میشه و میره سر نماز بعضی ها وسط نماز هم میزنن زیر خنده..
خدا تعداد این مدل شیخ های واشنگتنی رو زیاد کنه

اینا رو تعریف کردم تا اینو بگم حاجی قرار شده تو ماه رمضون واسه نماز مغرب و عشاء هم بیاد

البته چون خودشم میدونه کسی از نماز جماعت قبل افطار استقبال نمیکنه قول داده که نمازش با شروع شدن اذون شروع بشه و اذون تموم نشده اونم نمازشو تموم کنه

خداییش تو تند خوندن نماز کارش بیسته بیسته

آخه من که تو فامیل زبون زدم و با هرکی مسابقه (نماز خوندن) بدم با اختلاف دو تا سه رکعت ازش میبرم تو نماز جماعت حاجی معینی ازش کم میارم و عقب میمونم


ماه رمشون امسال حکایت روزه داری روی برجک های آهنیه

اونم تو تابستون

نمیدونم بگم سخته با نه اما جای شکرش باقیه که حداکثر ۱۵ روز از ماه رمضون رو تو پادگانم و باقیشو خونه ام


ماه رمضون امسال حکایت آدم شدن اجباریه

آخه منکه خوندن بیشتر از ۲ورق قرآن به گروه خونیم نمیخوره این روزا مجبورم تو پادگان ۲۱ صفحه قرآن بخونم بعدش بشینم تفسیر اینایی که خوندمو هم گوش کنم

تازه منکه سالی یبار هم نماز جماعت نمیرفتم امسال همچی شده که همه نمازامو به جماعت میخونم

انقریب که مکبر یا شیخ  هم بشم


ماه رمضون امسال حکایت "شتر دیدی ندیدیه"

آخه اینقد تو پادگان روزه خوری میکنن که نگو

اما باید چشممو به همه اینا ببندم و هیچی نبینم

اصلا سری که درد نمیکنه رو که به دکتر نشون نمیدن


و ماه رمضون امسال حکایت آزادیه

آزادی از قید و بندی که خودم واسه خودم ساخته بودم و هیچ وقت دلم نمیخواست اون قفس رو خراب کنم

اما یکی مجبورم کرد که...

که آزاد بشم


و بسیار حکایت های خواندنی دیگر که به ضرورت بیان خواهد شد

وسلام علیکم و رحمت الله و برکات

ممنوع الخروج

خداوند مخترع این ممنوع الخروجی رو بفرسته ته جهنم ایشاالا

روشم کلی خاکستر پاش بده

آمین


از اونجایی که از بچگی بلبل زبون بودم و عادت (عادت مردونه نه زنونه!) داشتم که جواب هر کسی رو همون جا و به بدترین شکل ممکن بدم تو خدمت هم این خصیصه رو کنار نذاشتم و با خودم آوردمش پادگان

غافل از اینکه...

-مرتیکه این چه حرفی بود به افسر گشت قرارگاه زدی؟

-به خدا آقا ما منظوری نداشتیم

-بیخود کردی که منظوری نداشتی! جناب تشکری رو جلوی ۳۰-۴۰ تا سرباز مسخره کردی و گفتی هیچ کاری نمیتونه انجام بده! بعد میگی منظوری نداشتی؟

-جناب نیکو منظورم این نبود که. فقط بهش گفتم اون روزی که بازداشتم کرده بود تونستم سر و ته قضیه رو جمع کنم و برم خونه

-تو غلط کردی که این حرف رو زدی. بد کردیم شب عید فرستادیمت بری خونه؟

۱۰ روز که ممنوع الخروجت کردم میفهمی با هر کسی چجوری صحبت کنی

- نه آقا تو روخدا....  

-گمشو از اتاقم برو بیرون تا نفرستادمت دادسرای نظام


و بدین گونه بود که سرباز قصه ما تا بازداشتگاه هم رفت و روزهای متوالی از عمر با عذتش رو تو الفدونی گذروند


اینقدر تو پادگان مونده بودم که داشتم میپوسیدم

هر کی بهم میرسید میگفت "زبان سرخ سر سبز دهد بر باد"

حالم از شنیدن این ضرب المثل بد جوری بهم مبخورد

همچنین از :

خدمت

کارت پایان خدمت

پادگان

فرمانده

مافوق

بازداشتگاه

قرارگاه

جناب نیکو و جناب تشکری

و....


یکی نیس بگه آخه آدم عاقل تو که نمیتونی ... بخوری ... میخوری که ... بخوری


و روزها میگذشت و من همچنان تو کف خونه رفتن مونده بودم که فرجی شد و جناب نیکو از مرخصی برگشت و دفترچه مرخصی منو که با خودش برده بود(تا نتونم برم خونه) رو هم آورد و ...


هوراااااااااا

حالا میتونم برم خونه


و مجلس جشن و پایکوبی باشکوهی در منزل سرباز قصه ما به مناسبت آزادیش برگذار گردید و بین شرکت کنندگان به قید قرعه هدایایی تقدیم شد.


پایان

 

باغ هلووو

هیس

هیچی نگو

اصلا به من چه؟

تقصیر خودشونه که اومدن دیوار به دیوار پادگان ما یه باغ هلو کاشتن

آخه کسی نیس که بگه آخه آدم عاقل این کار رو میکنه؟

البته ما با درخت هاش که کاری نداریم اما از بالای برجک

این هلوهای لعنتی بدجوری به ما سربازا چشمک میزنن

آخه...

چی بگم خوب؟

من که تاحالا نرفتم هلو بخورم اما دوستام زیاد رفتن

واسه منم میارن

یادمه آخرین باری که رفتن و داشتن میوه جمع میکردن هلیکوپتر پادگان مون نشست و جناب فرمانده کل پادگان هم اومد

حالا خوبه از اون بالا ندید که سرباز های گلش تو باغ همسایه دارن چکارا که نمیکنن

وگرنه حتما خودشو اعدام میکرد

اینم بگم هلو خوردن فقط کار ما سربازا نیس

پژوی گشت پلیس فرودگاه هم که میاد سرکشی ماشینشو کنار دیوار همون باغ پارک میکنه و ۲-۳ سرباز و درجه دار میرن تو باغ

حالا نخور کی بخور

تا یادم نرفته بگم بجان خودم جعبه میبرن تو باغ پر میکنن و میارن بیرون

خداییش اونا دیگه خیلی گشنه تشریف دارن

خوب زیادی نوشتم

الانه که به منم بگن دزد و گشنه

البته من که بیگناهما

خدا به همه جوانا یه باغ هلو عطا کنه تا زیاد به باغ همسایه شون نرن

آمین

 

بد شانس

از قدیم گفتن زبان قرمز کله کچل را دهد بر آب

واقعا هم راس گفتنا

ماجرا از اونجا شروع شد که مخابرات پادگان یه سرباز چست و چابک لازم داشت

از طرفی بهترین جایه پادگان همون مخابراتشه و عملا یه بخور بخواب حسابیه

به حدی که وقتی از خدمت ترخیص میشدم احتمالا ۴۵ کیلو چاقالو(توپولک) تر میشدم

رفتم کارامو انجام دادم و قرار شد حکم معرفیمو بدن و برم

منم شاد و شنگول از اینکه دیگه سرباز مخابرات (همه کاره مخابرات) شدم رفتم تو اتاق فرماندهیه مخابرات نشستم و سر شوخی دستی رو با سرهنگ ... باز کردم

 بعد بهش گفتم:

" در اولین فرصت صفر تلفن هایه برجک ها رو باز میکنم تا سرباز ها مستقیما به خونه هاشون زنگ بزنن"

چند تا گنده دیگه هم واسه جناب سرهنگ اومدم و گفتم:

" از فردا میام سر کارم

بی زحمت یه اتاق بزرگ واسم کنار بذارین"

بعد رفتم و در رو محکم پشت سرم بستم

ظهر نشده بود که :

"خبر آمد خبری در راه است

بد بخت سناتور که از آن بی آگاه است"

بل بل زبونیام کار دستم داد و نرفته از مخابرات اخراجم کردن

خلاصه کلی حالم گرفته شد

از اون طرف عصر بازی استقلال و پگاه بود که خیلی شانسی تیم فلک زده و رده ۱۳ همی جدول بازی رو برد و ظاهرا قهرمان جام حذفی شد

از بابت این قضیه هم کلی حالم گرفته شد

روز بدم تو پادگان با یه شام  مزخرف تموم شد

کشک بادمجون

به هر ترتیبی بود اون روز که تموم شد اما ...


امیدوارم تا آخر خدمت هیچ وقت ۳ تا بدشانسی اینجوری رو با هم نداشته باشم

قرمزته

مدتهاس دلم میخواد یه پست جدید بنویسم اما حوصلم نمیشه

آخه واقعا نمیدونم چی بنویسم

چند وقته مغزم قفل شده و هیچ کار خاصه دیگه ای نمیتونم انجام بدم

بیخیال

دیروز بازی فوتبال بود

بین تیم زردک هایه اصفهانی و شیاطین سرخ پایتخت

نیمه اول بازی رو که تو برجک بودم از شانس بدم تلویزیون برجک شبکه سه رو نمیگرفت من بدبختم از نتیجه کاملا بیخبر

نوبت نگهبانیم که تموم شد یه سواری دربست گرفتم و خودمو رسوندم قرارگاه و پریدم پایه تلویزیون تا ببینم چه خبره

بازی هم یک یک بود به نفع داور

این دقیقه هایه ساعت هم جو گیر شده بودن و تند تند میچرخیدن اونم به نفع زردک ها

به دقیقه های آخر بازی که رسیدیم دیدم تیمم داره قهرمانی رو از دست میده با خودم گفتم بهتره یه کاری بکنم

بعد 14 تا صلوات نذر کردم تا تیمم برنده بشه اما بازی رسید به دقیقه 90

دیدم خیلی ضایس 140 تا نذر کردم

شد دقیقه 93 تعداد صلواتا رو 500 تا کردم

شد دقیقه 95 دیدم نه واقعا بازی داره تموم میشه با خودم گفتم جهنم ضرر اتیش زدم به مالم ... و 1000 تا صلوات نذر کردم تا پرسپولیس بازی رو ببره و همین طور شد و همونجا گل زدن

گل زدن همانا و منفجر شدن پادگان همانا

منم که شدیدا جوگیر شده بودم کناریمو همچی زدن که تا 4 ساعت بعد دستایه خودم درد میکرد

(اون طفلی هم نفهمید تو اون شلوغی کی زدش وگرنه کلی ازم دیه میرفت.)

حالا شب موقع نگهبانیم هرچی صلوات میفرستادم مگه تموم میشد؟

نه یکی نه دوتا نه صد تا

آخه آدم عاقل هم واسه اینکه یکی دیگه بازی شو ببره 1000 تا صلوات نذر میکنه؟

خلاصه به هر صورتی که بود همشو فرستادم اما وقتی که تموم شد دهنم اینقدر کف کرده بود که نگو

درس عبرت هم شده که دیگه جو گیر نشم و زیاد تو نتیجه بازی هایه فوتبال با صلوات نذر کردنام تاثیر نذارم

آش نخورده و دهن سوخته  14/1/87

میگم واقعا راس گفتن موقع سال تحویل رو خوب بگذرونی تا آخر اون سال بهت خوش میگذره

حالا این سال 87 هم واسه من یکی خیلی بد شروع شد

روز اول عید که پادگان بودم هیچ لحظه سال تحویل هم رو برجک و همین طوری روزها گذشتن تا رسید به 13بدر که باید تو پادگان میبودم

مردم همه مثل آدمیزاد اون روز رو میرن تفریح اما من بدبخت جایه تفریح و کنار خانواده بودن باید قیافه خنده داره 4تا کچل رو تحمل کنم

صبح بلند شدم پریدم رو موتور و تخت گاز به طرف پادگان راه افتادم ، فکر همه جاشو کرده بودم الا ترافیک سنگینی که غافلگیرم کرد آخه من هر روز از کمربندی میرفتم كه  خلوت بود اما صبح 13 همه میخواستن برن خارج شهر ( گاو و گوسفنداشونو تو روستا فروخته بودن اومده بودن شهر ماشین خریده بودن) کلی لایی کشیدم و تا نزدیکی پلیس راه رفتم اما اونجا ترافیک بیشتری بود خلاصه همین طوری بین تا ماشین گیر کرده بودم و خودمو نفرین میکردم که چرا اومدم سربازی که یهو یه پراید با لاستیک جلوش از رو پام رد شد و هوارم تا خود پادگان  رفت

خواستم یه چیزی بگم اما دیدم فایده نداره چون بدجوری دیرم شده بود به هر صورتی بود یه راه پیدا کردم و خودمو رسوندم.


نزدیک برجک نگهبانی من یه زمین کشاورزی دولتیه و حدودایه ساعت 9.30 صبح یه بیست نفر(خانودگی) اومدن سیزده رو به نحو احسن در کنن.

نامردا ظهر موقع ناهار خوردن به من بیگناه هم غذا تعارف کردن و میگفتن آهای آشخور اگه غذا میخوری بیا اینجا واست آش درجه یک آوردیم بعد همشون خندیدن

منم سر اسلحه رو به نشونه تشکر گرفتم طرفشون و گلنگدن رو کشیدم اما نمیدونم چرا یهو همشون فرار کردن (من که فقط میخواستم تشکر کنم.)

مراسم 13 بدر و سبزه گره زدن مون هم جالب بود

اول شروع کردیم به سبزه گره زدن بعد چند تا شاخه درخت رو گره زدیم دیدیم خیلی حال میده رفتیم شلنگ آبیاری فضای سبز رو چند تا گره زدیم بعد نوبت به بند پوتین دوستام بود بعد هم طناب میله پرچم و در نهایت یه تکه طناب ورداشتیم و در یکی از توالت ها رو که کسی داخلش بود با چند تا گره محکم بستیم

(دست و پایه یکی از سربازا رو که قد بلندی داشت رو هم میخواستیم گره بدیم که مقاومت کرد و نشد)

خلاصه هر چی دم دستمون بود گره میزدیم.

 13بدر امسال من اینطوری گذشت

سال دیگه رو معلوم نیس کجام

اما امیدوارم اینقدر گره کاری نداشته باشم.

فرمانده ترک

آن صاحب دماغ عقابی ، وان عینکی (در حسرت عینک آفتابی) ، ناطق سخنان کتابی ، قاصد فلاکت و خرابی، آن بازیگر فیلم دو زن ، محمّد رضا فروتن ، پوشنده ی شلوار و کفن، آن که موهایش قشنگ ، وسطش کچل، کنارش دو رنگ ، سفید و سیاه ، بدون کلاه، بر صدر چندین گروهان بود و نایب آقای فرمانده کل بود و تکاور خفنی بود و با سرباز جماعت دشمن بود و نام او شیخنا فرماندتنا "کوچکی" بود. آورده اند که روزی مریدان فرمانده سناتور را پرسیدند: چه گویی در باب آن عبد خدا که سرباز تعلیم می هد؟ پاسخ بداد: تُرک است. غضبناک شدند و گفتند: سرباز یک لاقبای مفلوکی کچل چون تو را نرسد که فرمانده ما را تُرک گوید،چه گواهی بر این سخن داری؟ که این دعوی عظیم است. سناتور گفت : گواه آن که به جای "چ" گوید  "ژ" و به جای "جیم" ط" گوید، و از سخنان حضرتش هست که :

" اونگا کی نشسته است؟"

همچنین است گواه سخنم: "گروهان به ژپ ژپ"

مریدان گفتند: راستش ما خود نیز این ظن بر فرمانده برده بودیم و حال که تو گفتی بر ما نیز ثابت شد. پس جمله مریدان از فرمانده بریدند و با سناتور پیمان بستند.

 شیخ چو شد تُرک ، رهایش کنید * * * * چون نشود نیز، همان کارکنید

نانسی اجرم

جوونایه مملکت ما هم به چه عجوزه هایی دل میبندننانسی اجرم واقعی

مثلا همین نانسی اجرم رو ببینید

آخه این قیافه تخمی که عزرائیل رو تو خواب میترسونه چه دیدنی داره ؟

خدا میدونه قیافه برزخیش چجوریه

اگه شما هم فهمیدین به منم بگین

کلاتو محکم بگیر باد نبره 3   17/1/87

دیروز هم از اون روزا بود هوا ابریه ابری بود و بادهای خفنی میومد طرف ظهر هوا یکم بهتر شد و منم رفتم یه دوشی گرفتم و لباسامو شستم و یه گوشه زیر آفتاب آویزونشون کردم بعدازظهر هم هوا بدتر شد و بادهای شدیدی میومد منم رفته بودم تو برجک و درو محکم بسته بودم چون از این بادها تجربه خوبی نداشتم (دفعه قبلی کم مونده بود بیفتم پایین) شب  وقتی خواستم بخوابم رفتم لباسامو وردارم که دیدم جا خیسه اما بچه نیست! یعنی کی میتونست لباس زیر منو دزدیده باشه؟ به هرکی بگی شک کردم از مسئول شیفت قرارگاه گرفته تا مسئول مخابرات پادگان و سربازهای آشپزخانه!! کلی هم فکر کردم تا آخر به این نتیجه رسیدم که شاید کار باد باشه اما من که محکم بسته بودمش!؟!؟ بعد 45تا سرباز رو مامور کردم تا محوطه پادگان رو بگردن و اگه زیر سنگ هم باشه پیداش کنن خودم هم یه هلیکوپتر ورداشتم و با گشت هوایی سعی میکردم یه رد و نشونی از زیرپوشم پیدا کنم تلاشها بعد 3ساعت جستجوی بیوقفه نتیجه داد و زیرپوش قشنگم رو که به سیم خاردارهای دیوار پادگان گیر کرده بود کشف کردن (۲رکعت نماز شکر هم خوندم) بعد پیدا شدنش به همه اجازه دادم برن بخوابن خودم هم خوشحال و مسرور پوشیدمش و رفتم خوابیدم

آاااای فرمانده! نبینم وقت سربازاتو بگیری.

 

فی الاحوالات آن پیر ربّانی، شیخنا فرماندتنا الحاج "سرافراز" کبیر
آن آدم کوتاه ، با صورت چون ماه(!) ، آن ساده کننده ی درس رژه ؛ در حد فلسفه ی دکارت ، آن سازنده ی صدای غارت غارت،ضربات سهمگین ضربه چهار، صاحب ابروهای پرّشی و بی ثبات ، گوینده ی سخنان شیرین ، همچون نبات ، خونگرم و دلنشین؛ مثل روبات ، آن شیخ شوریده حال؛ آن فرمانده وطنی ، آن شیر گوریده یال ! در بیشه های چمنی ، دور و اطراف فنی ،پرورنده ی افکار شیطانی )البته در خلوت و نهانی منزلش) ، آن هدیه ی آسمانی ( بلای این جهانی ) ، شیخنا "سرافراز"کبیر ، فرمانده دلاور  بود و سخنان نامفهوم می گفت و اسرار خلقت فاش می کرد و کسی از سخنانش سر در نمی کرد.
در نمی یابد کسی حرفش در این دنیای دون
تا ابد هم در نیابد
نقل است که روزی در جمع سربازان اوفتاده بود و مسایل مبهم و درهم و عجیب می گفت از جنگ ویتنام تا بیابانهای گرم سیبری! که عقل جن در نمی یافت و لاجرم کس فهم نمی کرد. ساعتی گذشت تا حوانمردی برخواست و فریاد زد یا فرمانده! ، پاسخ داد :بله. جوانمرد گفت : با خوردن یک پرتغال چند باد معده در میدهی؟
رنگ از رخ شیر دلیر پرید.پس با رادمرد فوق الذکر گفت: سرباز منّی و أنا فرماندتناٌ و سرورٌ لکُم" که یعنی: "تو خفه شو جوجه دو روزه ی خدمتی کچل . حالا که این طوره همه از دم اضاف خدمت." و از آنجا که فرمانده مقرب پروردگار و مستجاب الدّعوه بود ، چنین شد و مریدان جملگی از پایه خدمتی و نیرو جدیدی اضاف خدمت خوردند و معده هایشان رو دل کرد وصف نشدنی و نقل است از روایات که آنان دیگر هرگز از خدمت ترخیص نشدند تا آن سال که طوفانی بیآمد و آن دیار و آن پادگان را ببرد و باقی را اژدهایی بخورد همه از اثر غضب فرماندتنا "سرافراز" - و از شدت زوری که وی را بیآمده بود – رحمت الله علیه.وزیک تفریحی سرگرمی اموزشی برنامه ها و کلیپ های موبیل گالری مدل لباس عروس هنرپیشگان  جک جدید عکس ,اموزش,موزیک,موبایل,دانلود, جوک,طنز,کلیپ,ترفند,مدل لباس,هک,کاریکاتور,ارایشگری ,بیوگرافی ,عاشقانه,هنرپیشه,خواننده عکس های کمیاب,جوک واس ام اس,موزيک, نرم افزارموبايل,کلیپ های خنده دار,مدل لباس,طنزوعاشقانه عکس های بازیگران,جک و اس ام اس,مدل لباس,دانلودنرم افزارهای موبایل,کلیپ موبایل,اموزش, ارایشگری ,اشپزی,جدیدترین موزیک ها,مدل عروس,عکسستان,عاشقانه و طنز,ترفند,کاریکاتور,فیلم,تم موبایل,بیوگرافی,اخبار روز,برنامه های هک و بوت,کدهای جاوا جک و اس ام اس نرم افزار و کلیپ موبایل مدل لباس عروس ارایشگری موزیک تفریحی سرگرمی اموزشی عکس های جالب و ديدني اس ام اس های طنز روز اموزش های کاربردی اينترنت نرم افزار هاي موبایل  برهاي داغ و جنجالي عکس های خنده دار عکس های بامــــــزه و ناز اس ام اس های عاشقانه اموزش های کاربردی ويندوز بازي هاي موبايل کليپ هاي فلش جدید کاریکاتور های طنز چیستان و ضرب المثل ها جک و لطیفه های جدید ترفند هاي کاربردی اينترنتي تم هاي موبايل بازي هاي انلاين اینترنتی کـلیپ هــــای طنز هیپنوتیزم (اموزش) بيوگرافي و مصاحبه ای داغ ترفند هاي کاربردی ويندوز زنگ و کلیپ های موبایل دوربين هاي زنده از همه جا اخبار داغ طنز امیز چهره شناسی شعر و عکس هاي عاشقانه اموزش هک و ضد هک معرفي جديدترين گوشي ها سایر خدمات سایت شعر های طنز امیز سنجش عشق فال و طالع بينی ازدواج و ... ترفند هاو کرک های بازیها اموزش هاي کاربردی موبایل دعوت نامه ی سایت ها نوشته هاو داستان های طنز تعبیر خواب و پیشگویی ارسال انواع کارت پستال ها بوترها و انتی بوترهای یاهو ترفند هاي کاربردی موبايل فروشگاه انلاین اینترنتی انواع لحجه های ایرونی متن و تلاوت آیات قرآن مد و مسائل زندگی  بانوان ايراني  موزيک و کليپ  نرم افزارهاي کاربردي طنز پسرانه جن و ارواح همسرداری و روابط عاشقانه اموزش ارایش و نکات ارایشی جديدترين البوم هاي ايراني نرم افزارهاي کاربردی اينترنت طنز دخترانه تست ایکیو (Test IQ) دانستنی های ازدواج اموزش و نکات اشپزي جديدترين البوم هاي خارجي نرم افزارهاي کاربردی ويندوز طنز عاشقانه تست روانشناسی ارایش و راه کارهای زیبایی مدل لباس عروس موزيک ويديو هاو فیلم ها نرم افزارهاي گرافيکی ویندوز طنز اجتماعـی کاريکاتور هاي بازیگران زیبایی و تناسب اندام مدل مو و تاج عروس تک اهنگ هاي جديد نرم افزارهاي کاربردی فارسي طنز فرهنگــــی عکسهای سینمایی بازیگران دانستنیهای علمی پزشکی مدل لباس زنانه کیف کفش و.. موزیک های طنز و جالب بازی های کامپیوتری طنز ادبـــــــــــی گالری عکس يكتا ناصر گالری عکس شهاب حسيني گالری عکس زيبا بروفه گالری عکس امين حيايي گالری عکس خاطره اسدي گالری عکس ليلا حاتمي گالری عکس مهدي سلوكي گالری عکس نيكي كريمي گالری عکس پوپك گلدره گالری عکس لعيا زنگنه گالری عکس حميد گودرزي گالری عکس هديه تهراني گالری عکس هانيه توسلي گالری عکس پرستو صالحي گالری عکس شقايق دهقانگالری عکس شيلا خداداد گالری عکس مريلا زارعي گالری عکس مهناز افشار گالری عکس مهران مديري گالری عکس آناهيتا همتي گالری عکس مهتاب كرامتي گالری عکس لاله اسكندري گالری عکس رويا نونهالي گالری عکس بهرام رادان گالری عکس حديث فولادون گالری عکس كتايون رياحي گالری عکس پگاه آهنگراني گالری عکس شقايق فراهاني گالری عکس ستاره اسكندري گالری عکس محمدرضا گلزار گالری عکس محمدرضا فروتن گالری عکس پانته آ بهرام گالری عکس آناهیتا نعمتی گالری عکس لادن طباطبايي گالری عکس اليزابت امينی گالری عکس بهنوش بختياري گالری عکس چكامه چمن ماه گالری عکس بهنوش طباطبايي گالری عکس حسام نواب صفوي گالری عکس ترانه عليدوستي گالری عکس ماهايا پطروسيان گالری عکس آتنه فقیه نصیری گالری عکس شهرام حقيقت دوست گالری عکس فاطمه معتمد آريا نرم افزار جاوا سری 40 سری 60 - ورژن3سری 80 – 90 UIQ سونی اریکسون سامسونگ packet pc & plam نرم افزارهای کامپیوتری آنتی ویروس مولتی مدیا آهنگ و زنگ موبایل کلیپ های موبایل آهنگ سازی wall paper picture sms screen saver تم نوکیا سونی اریکسون بازی جاوا نوکیا زیمنس سامسونگ سونی اریکسون اموزش ترفند کدهای مخفی آموزش های کاربردی اس ام اس (sms) عاشقانه پنداموز طنز سرکاری اس ام اس روز معرفی گوشی ها نوکیا سونی اریکسون سامسونگ موتورولا آلکاتل ال جی توشیبا پنتک فیلیپس ساژم شارپ زیمنس حایر اچ پی آی میت پاناسونیک کارت حافظه هدست بیسیم اخبار اخبار سایت اخبار گوشی ها اخبار تعرفه ها اخبار سیم کارت اخبار خدمات جدید فن آوری و اطلاعات فوت و فن گوشی ها قران با فرمت جاوا اصطلاحات متداول موبایل روش تبدیل K750 به W800 ارسال عکس رنگی با اس ام اس ماشين حساب مهندسی با فرمت جاوا آشنايی با كدهای امنيتی سيم كارت لينکدوني / مطالب جالب و خواندني از سراسر وب نرم افزار، بازی، تم، زنگ اهنگ کلیپ و ... برای همه مدلهای گوشي  آموزش یادگیری علم هیپنوتیزم ( دگر القایی )  آموزش اصولی تایپ سریع و حرفه ای ( ده انگشتی  آموزش آرایش عربی کوتاه کردن مو شینیون مو make up  تقویت حافظه به روش صـــــــوتــــــی 100% عملی  اموزش زبان به وسیله امـــواج مــغــزی در استراحت و خواب صحنه هایی از مرگ و وحشت، جن و ارواح،حوادث طبیعی، خودکشی، اعدام  آموزش نفوذ در دلها ** مخ زنــــــی  سیاحت غرب سرگذشت انسانها پس از مرگ کسب درامد از طریق اینترنت (اینترنتی پولدار شوید

 

عکس جالب از یه دختر و پسر

 هر چند که این عکس بدون شرحه اما : بدون شرح

 

من موندم این دختر کوچولو به چی نگاه میکنه؟

آخه ...... یه پسر هم دیدن داره؟

 

خاطرات سناتور 10/1/87

 

 

شانس منو ببین

بعضی روزا یه اتفاقایی میفته که واقعا جالب و خنده دارن

دیروز مثل همیشه سعی میکردم که سر موقع برم پست رو تحویل بگیرم

یعنی 10 دقیقه به پست راه میفتادم و تقریبا سر ساعت میرسیدم البته به وقت ساعت مچی خودم

چون پریروز با ساعت سیستمم تنظیمش کرده بودم

هر دفعه میرسیدم سر پست میدیدم نیش نگهبان قبلی از خوشحالی بازه و پستو تحویل میگرفتم و میرفت

وقتی هم دو ساعتمو وایمیستادم میدیم نگهبان بعدی نیومد و بعد 10 دقیقه سر و کلش پیدا میشد

با خودم میگفتم ببین چه دوستای نامردی دارم، من خودم سر وقت میام اما اونا با تاخیر میان اما به اونا هیچی نمیگفتم

طرف شب بود یه فکری به ذهنم رسید، فوری ساعت خودمو با ساعت آسایشگاه مقایسه کردم دیدم بله ساعت من 10 دقیقه جلو بوده

یعنی از صبح من 10 دقیقه زودتر میرفتم سر پست (دلیل نیش باز نگهبان قبلی همین بوده) و نگهبان بعدی هم طفلی سر موقع میومده اما من فکر میکردم دیر اومده

خلاصه کلی به خودم به خاطر این سوتی خندیدم

*

اتفاق بعدی هم جالبه

آخرین پستم بین ساعت 5-7 صبح بود که از شانس (خوب) من پاسبخش خواب موند و جایه اینکه ما رو 4.30 بیدار کنه که آماده بشیم و نماز بخونیم و بریم سر پست ، 5.15 بیدارمون کرد

منم سریع پوتینارو پوشیدم و راه افتادم

فقط یه توالت رفتم و با خودم گفتم طفلی نگهبان قبلی (که از صبح واسش زود میرفتم) گناه داره و نمازو رو برجک میخونم (برجکی که پست میدادم ته یه جاده تو آخر پادگانه) خلاصه تند تند راه میرفتم تا زودتر برسم

همین طوری گیج خواب هم بودم و نمیفهمیدم چطور راه میرفتم که یهو دیدم از لای درختای کنار جاده صدای نامفهومی میاد برگشتم نگاه کردم دیدم یه سیاهی وایساده (خوب شد توالت رفته بودم وگرنه از ترس به خودم ...) و داش یه چیزایی میگفت که نمیفهمیدم چی میگه فقط صدای خرخرش رو میفهمیدم 1sarbaz.blogfa.com

همون لحظه خواب از سرم پرید با خودم گفتم یا حضرت خامنه ای کجایی که سربازتو میخوان بخورن!!!

بعد راه افتاد به طرفم منم با خودم میگفتم کارم تمومه بذار فرار کنم شاید بهتر باشه داشتم عقب عقب میرفتم که چشامو خوب باز کردم دیدم نگهبان قبلیه و داره میاد جلو تا اسلحه رو بهم بده

چون من نیم ساعت تاخیر داشتم و تا منو سر جاده دیده بود از برجک اومده پایین و از لای درختا به طرف من میومده و وقتی به من رسیده بود شروع کرده بود به غرغر و میپرسیده که چرا دیر کردم (جالبه صداش کلفته و یه خشی هم ته صداش هست- هیکلش هم خیلی درب داغونه و به آدمیزاد نمیمونه) >>>> نمونه عکسشو گذاشتم<<<<

بعد اینکه اسلحه رو گرفتم سریع ازش دور شدم و بدو بدو رفتم طرف برجک (تو راه مدام با خودم تکرار میکردم اگه این دوستم واسه معافیش اقدام میکرد حتما بهش میدادن چون عقل درس حسابی نداره)

"حالا فردا که میرم پادگان بین ساعت 1-3 شب که میخوام برم پستو ازش تحویل بگیرم از بین همون درختا میرم تا نبینم بعد از پشت برجک در میام و پایین برجک پوتینا رو در میارم و یواشکی میرم بالا بعد یه لگد همچی به در برجک بزنم که هفت نسل بعدش رو صدا بزنه تا واسش شلوار بیارن چون قراره خودشو خیس کنه"

خاطرات سناتور 5/1/87

خودم کردم که لعنت بر خودم باد

چند روز پیش که 22 جنازه رو با هواپیما آوردن تو پادگان مون و تخلیه کردن من یکی از بچه ها رو که برجکش ته پادگان (آشغالدونی پادگان که از هواپیما سوخته گرفته تا کانکتس های متروکه و لاستیک و ... رو اونجا میذارن) بود حسابی ترسوندم و گفتم نصف شب یهو سرتو برگردون عقب ببین چی میبینی و از جنازه های سوخته و جن و ... واسش تعریف کردم. اینقدر گفتم و گفتم که خودم هم ترسم برداشته بود البته برجک من جلوی در ورودیه و حتی شب ها هم رفت و آمده پس زیاد رو خودم تاثیر نداشت

این ماجرا همون شب تموم شد تا اینکه دیروز خودمو فرستادن همون برجک پست بدم

چشمت روز بد نبینه هر چی بهانه آوردم نشد که نشد و رفتم بالای برجک .تو روز که غمی نبود اما شب که شد ...

باد هم میومد و برجکو جابجا میکرد از تو کانکتس ها هم صدای وزوز و جیرجیر و گریه بچه و...(هر صدایی که برای ترسوندن یه سرباز نصف شب لازمه) میومد

منم تو همین فکرا بودم که یاد مرحوم مادربزرگم افتادم بعد ناخواسته تمام اموات فامیل و آشنا و همسایه و ... از یک کنار(بدون جا افتادن حتی یه مورد) از تو خاطرم گذشتن (با جزئیات دفن و کفن و ...)

آقا من هی میخواستم به یه چیز دیگه فکر کنم مگه میشد؟1sarbaz.blogfa.com

بعد یاد حرفای اون شب خودم (که به دوستم زده بودم و ترسونده بودمش افتادم) و هراز گاهی سرم خودبخود برمیگشت به عقب تا اگه یه جنی یا روحی میخواست از پشت سرم رد بشه ببینمش

اصلا انگار این چشمم دنبال یه چیزی میگشت

مدام به اینور اونور نگاه میکرد تا مچ از ما بهترون رو بگیره (خدا رو شکر نتونست)

آخر سر هم اومدم کف برجک نشستم و چشمامو بستم اما دیدم نمیشه چون یه فکر مسخره تو ذهنم بود که میگفت الان یکی از پله ها میاد بالا منو میکشه یه فکر دیگم بود که میگفت روح این اموات خدابیامرزم اومدن لب نرده های برجک نشستن و دارن جای من پست میدن

خلاصه کلی فکر مسخره دیگم تو ذهنم رفت و امد میکردن که دیدم نه ظاهرا باید یه کاری بکنم

بلند شدم واسه خودم بلند بلند شعر خوندم و تو ذهنم میگفتم "من سرباز قوی هستم و نباید از این چیزا بترسم"

پشت سرمم اصلا نگاه نکردم یه 400 تا صلوات هم فرستادم تا اینکه نگهبان بعدی اومد

منم وقتی پستو بهش تحویل دادم نفهمیدم چطور خودمو به قرارگاه رسوندم و تو تختم قائم شدم

فقط یادمه قبل خوابیدن مدام خودمو بخاطر پر کردن و فرستادن دفترچه خدمت لعنت میکردم...

خاطرات سناتور در پادگان 15-12-86

کلاتو محکم بگیر باد نبره

دیروز که پایگاه بودم هوا زیاد بد نبود اما عصر هوا خراب شد و بادهای خیلی شدیدی میومد

این برجک هم مدام تکون میخورد منم مدام خدا خدا میکردم که یهو چپ نشه و از اون بالا نیفتم

یه تخته و موکت هم بالای سقفش بود که در مواقع لزوم میذاششتیم لب پنجره و روش مینشستیم

موکته رو که باد برد تخته هم 100 متر اونر تر افتاد و شکست.

از ساعت 2 شب هم به بعد بارون که چه عرض کنم تگرگ میومد و از 5ره برجک کلی آب اومده بود داخل

مطمئن بودم تو اون هوا هیچ کس واسه سرکشی نمیومد به خصوص پست آخرم (5-7 صبح)

و موقعیت جون میداد واسه خوابیدن اما تو برجک که جای ایستادن هم نبود چه برسه به خوابیدن

بیرون هم بشدت باد میومد و نم نم بارون ادامه داشت

باورم نمیشه که تو این دو ساعت حتی نتونستم بشینم فقط تونستم اسلحه رو از یه پیچی که بحساب شیشه ها رو نگه میداشت اویزون کنم

خلاصه تمام ۲ ساعت رو مثل کوزت پست دادم

 

اشتغال واسه پیرزنا...

سناتور میگه:

از وقتی احمدی نژاد اومد تو دور و رئیس مملکت ما شد وضع هر روز بد تر میشه

مثلا همین عکس رو ببینید

یه پیرزنه که گوشه کمربندی مشغول فروختن بنزینه

خداییش این پیرزن یه زمانی اصلا فکرشو هم نمیکرد واسه دوقرون پول مجبور بشه اینجوری کار کنه

البته این عکس رو من مدتها پیش گرفتم

چند روز پیش هم طفلی فوت کرد

روحش شاد و جیب بازماندگانش پر پول باد

درود بر مرد محبوب دلها که برای این پیرزن ایجاد اشتغال کرد.