ماجرا از اونجا شروع شد که فرمانده مون منو صدا کرد و گفت فردا که میای پادگان با خودت لباس گرم به اندازه کافی بردار و به خانوادت بگو یه هفته خونه نمیری
یهو چشام درشت شد کلی هم علامت سوال ریز درشت هم بالا کلم رژه میرفتن که ادامه داد:
"واسه اردوی شرایط سخت انتخابت کردم , با چند تا از بچه ها میرید چند روزی تو اردوگاه مستقر میشید بعد ما هم میایم و اردو که تموم شد برمیگردید خونه تون"
هنوز هیچی نگفته بودم که خیلی محترمانه ازم خواست باهاش خداحافظی کنم. اینطوری:
"زیادی داری فکر میکنی ها، فورا خداحافظی کن"
چون زیادی از قیافش خوشم نمیومد فوری از اتاقش پریدم بیرون
اینم عکس جوونی های جناب فرمانده مون>>
شیر تو شیر
هوا اینقدر سرد بود که قندیل بستیم و از ترس آلاسکا شدن توالت نمیرفتیم
واسه همین با بیسیم از پایگاه مون تقاضای یکم آبجوش کردیم
اونا هم نامردی نکردن و یه ماشین لوازم گرمایشی به همراه یه آفتابه آب جوش واسمون فرستادن
البته چون هوا بدجوری سرد بود و از طرفی بشدت مه گرفته بود طفلی ها چند ساعت تو راه بودن و اشتباهی سر از یه روستای دیگه در آوردن
در نهایت یه روستایی رو بزور سوار ماشین کردن تا راه اردوگاه رو نشون بده
و راس ساعت 8.46 دقیقه شب وارد اردوگاه شدن البته با چند تا چراغ نفتی و یه آفتابه یخ در بهشت !!!
حالا لازم بود تا روستایی رو به روستاشون برگردونن
روستایی رو رسوندن همانا و گم شدن دوباره بچه ها همانا !!!
که بخیر گذشت.
چوب دزد
شب ها باید تو محوطه اردوگاه هر دو نفر دو ساعت نگهبانی میدادیم واسه همین به فکر افتادیم یه آتیش درست و حسابی را بندازیم تا زیادی منجمد نشیم
اما هر چی گشتیم اون دور و بر چوب مناسبی پیدا نکردیم
واسه همین اسلحه و ماشینو برداشیم و سه نفری رفتیم و رفتیم تا به چند تا خونه عشایری رسیدیم
ما هم نامردی نکردیم و با مشت و لگد افتادیم به جون یکی از خونه هایی که به اندازه مصرف 24 ساعت چوب داشت !!! (سقفش چوبی بود)
و محموله رو بار ماشین کردیم و برگشتیم اردوگاه و تا روز آخر هر دفعه که چوب و کنده لازم داشتیم به یکی از خونه های اون روستا پاتک میزدیم
(ایشالا سال دیگه که از ییلاق برگردن زیادی نفرین مون نکنن)
مهمون نا خونده
هر چند که ما هم مهمون اون اردوگاه بودیم ولی خودمون هم دو سه تا مهمون داشتیم
موش!!!
نمیدونم اونجا چکار میکردن اما خوب دیگه
یا جای ما اونجا بود یا جای موش ها
و از اونجا که خدا ما رو دوس داشت تو یه نبرد برابر، با کلی نقشه و ... ما برنده شدیم و همه موشها به اسارت گروه ما در اومدن
موش اولی رو زیر یه دمپایی محکم گرفته بودم تا دور کمرش یه نخ ببندم که متاسفانه له شد
موش دومی زیر دمپایی دووم آورد اما وقتی داشتم تو هوا میچرخوندمش یهو حالش بهم خورد و چند دقیقه بعد همون جا میون زمین و هوا جون داد
موش سوم هم از موقعیت استفاده و فرار کرد
ما هم از مشهد تقاضای نیروی کمکی کردیم و با همکاری نیروهای زرهی ارتش موش فراری رو دستگیر کردیم و تو یه دادگاه صحرایی به مرگ محکوم شد
مرگش هم زیادی جالب نبود
سنگسار از نوع مشهدی
تو یه محوطه وسیع رهاش کردیم و اینقدر سنگ طرفش پرت کردیم که یکی از سنگ ها به سرش خورد و متاسفانه جون داد.
توالت صحرایی
تو عمرم همه چیز دیده بودم بجز توالت صحرایی دو نفره
نمیدونم چطور باید ازش استفاده کنم
کاش یه کاتالوگ بهم میدادن تا مجبور نباشم پشت چادر رو به گند بکشم!؟!؟!؟!
پاتک
وقتی اردو رسما شروع شد کار ما تقریبا تموم شد
اما از اونجا که دو سه روزی رو تو شرایط سخت گذرونده بودیم و گرسنگی کشیده بودیم چند بار مستقیم و غیر مستقیم به انبار مواد غذایی پاتک زدیم که مچ مونو گرفتن و مثل موش انداختنمون بیرون
واسه همین کلی نقشه کشیدم و با بهانه های مختلف و جور واجوری که ساختم خودمو به عمق انبار رسوندم
هر چی از کیک و آبمیوه و انواع و اقسام خوراکی ها که همون جا خوردم بگیر تا هر چی که تو جیب و لباسام جاساز کردم و واسه دوستام که سر مسئول انبار رو گرم کرده بودن بردم
کار به جایی رسیده بود که شنیدم میگن اردوگاه جن داره
آخه روزی چند بسته از خوراکی ها گم میشد!!!
اینم عکس مسئول انبار که آخر هم سر از کار جن ها در نیاورد>>
30 گار
به محض ورودم به خونه مامانم جای اینکه تحویلم بگیره یه نگاهی بهم کرد بعد اومد از نزدیک یکم بیشتر منو بود کرد
اولش فکر کردم دلش زیادی واسم تنگ شده و اومده منو بو کنه
تو همین فکرا بودم که اگه منو جای یوزارسیف انتخاب میکردن چی میشد و ... که با داد مامانم به خودم اومدم
"پسرکه کچل پورو
چرا اینقدر بوی سیگار میدی؟
ها؟
مگه تو نمیدونی ..."
و همین طوری یریز داشت سرم هوار میکشید که توضیح دادم بوی آتیشه و ...
اما عمرا اگه حرفمو باور کرد ولی موقتا بیخیال من شده
شاید همین روزا بره و اسممو تو انجمن معتادان گمنام بنویسه و ازم بخواد که ترک کنم!؟!؟!؟!؟!
ای خدااااااااااااااااا