پاسبخش...
توجه : توجه :
بعد از یک سال نگهبانی دادن رو برجک ، بالاخره پاسبخش شدم
یعنی به همراه دو نفر پایه خدمتی دیگه و با کمک مسئول شیفت پادگان رو شب ها اداره میکنیم و تقریبا یه سوم سربازای پادگان زیر دست منن
البته لازمه این کار داشتن یه اخلاق سگ مانند و یه زبون خیلی بده که به همه توهین کنم و پاچه همه رو بگیرم تا از ترس من تخلفی انجام ندن , یهو رو برجک خوابشون نبره و یا برجک هاشون رو ول نکنن بیان تو آسایشگاه لالا کنن
واسه همین من که تا دیروز با همه میگفتم و میخندیدم تو این چند وقتی که پاسبخش شدم نیروجدید ها رو همچی اذیت میکنم که تا اسممو میشنون موهای تنشون یه جا میریزه پایین برجک که هم واسشون خاطره بشه و هم واسه بقیه درس عبرت.
اینم بگم زمانی که خودم هم تازه اومده بودم خدمت همین فیلم ها و سیانس ها رو واسم اجرا میکردن و شب ها از ترس پاسبخش مثل فرفره دور تا دور برجک میچرخیدم
اینا همش مقدمه پاسبخش شدنم بود
و حالا اصل ماجرا
از روزی که تو پادگان پیچید که امین خان پاسبخش شده اکثر بچه ها یا از روی رفاقت بهم تبریک گفتن یا از روی پاچه خواری (که زیاد اذیتشون نکنم)
خلاصه دور و برم حسابی شلوغ شده بود که دیدم حاج کاظم یه گوشه به دیوار تکیه داده ، تسبیح دانه اناری شو در آورده و داره زیر لب یه چیزایی میگه
فقط میدونم که تو اون موقعیت اگه به من فحش نمیداد حداقل ذکر هم نمیگفت
آخه حاج کاظم بدجوری دلش میخواست پاسبخش بشه اما الان زیر دست خودم شده بود و هرچی من میگفتم باید بی چون وچرا قبول میکرد و به قول خودش واسش یه کامیون افت داشت!!!
رفتم طرفش تا...
_ دستتو از رو شونم وردار سید. نذار یه کاری کنم که دلخور بشی ها
_آخه چی شده حاج کاظم ؟ مگه چکار کردم؟؟خوب تقصیر من چیه که تو رو پاسبخش نکردن؟
_بیخیال سید. بذار اینقدر رو این برجک ها بیام و برم تا کارتمو بگیرم. پاسبخشی هم ناز شصت خودشون
_این حرفا چیه کاظم؟ مطمئن باش تو هم چند وقت دیگه پاسبخش میشی. قول میدم
_جون حاجی تو هم داری سر به سرم میذاری؛ تنهام بذار تا ....
و حاج کاظم که تا دیروز رفیق فابریکم بود امروز بخاطر پاسبخش شدنم باهام یه جورایی قهر کرده و دیگه تحویلم نمیگیره
کاش هیچ وقت پاسبخش نمیشدم.
هر چند پاسبخشی خیلی چیزها بهم داد اما دوستامو ازم گرفت
دوستهایی که خیلی ارزون دوستی شون رو فروختن
چه بد