زندانی

دیشب داشتم با موتور میرفتم که دیدم یه جوونی گوشه خیابون واستاده و دست تکون میده اما کسی سوارش نمیکنه

طبق معمول که حس انسان دوستانم گل میکنه رفتم و جلوی پاش یه ترمز زدم و سوار شد

یه مقداری که رفتم سر صحبت رو باز کرد

" از قلعه خیابون تا اینجا رو پیاده اومدم. یه با معرفت پیدا نشد که سوارم کنه. هیچی هم پول نداشتم که دربست بگیرم"

پرسیدم:

- چرا پول نداشتی؟ مگه میشه؟

گفت:

" آره داداش راسشو بخوای امشب از زندان مرخصی گرفتم و هفتم همین برج برگردم زندان"

یه لحظه جا خوردم و با خودم گفتم چه غلطی کردم اینو سوار کردم. همین طوری با خودم فکر میکردم که یهو دستشو گذاشت رو شونم و ادامه داد:

" خدا نکنه گیر آدم نامرد بیفتی و ..."

دیدم داره جرمشو میندازه گردن رفقاش که پرسیدم:

-حالا جرمت چی بوده؟

" به جون خودم فقط یکی رو تهدید به قتل کردم"

با خودم گفتم بسم الله...

یا حضرت عیسی مسیح ....

یا حضرت یوزارسیف .... جون مادراتون کمکم کنید

آب دهنمو به زور دادم پایین و با خودم گفتم اگه این موتور لعنتی دکمه اجکت داشت با یه فشار همچی پرتابش میکردم بیرون که تا چشم کار میکنه گم و گور بشه

اما چاره ای نداشتم و اونم خیلی راحت پشت سرم نشسته بود. تازه دستشم رو شونم بود.


خدا رو شکر چند دقیقه بعد پیاده شد و با کلی تشکر ازم خواست برم خونه شون و یه چایی بخورم

باز با خودم گفتم خدایا ایندفعه خودمو به خودت سپردم و اگه از این مهلکه جون سالم به در ببرم یه 200 تومنی میندازم صندوق صدقات.

خوشبختانه نذر و نیازم کارساز شد و بیخیال من شد و رفت.

وقتی رفت یه نگاهی بهش کردم گفتم اینم تو مرخصیه و باید هفتم برگرده زندان منم تو مرخصی ام و باید هفتم برگردم پادگان


مرخصی من کجا و مرخصی این کجا