سکانس اول:عماد

خودشو آروم از لای در آسایشگاه که نیمه باز بود جا کرد تو و در رو بست

یه نگاهی به ساعتی که مدتهاس بالای در ورودی جا خوش کرده انداخت و زیر لب یه چیزایی گفت

ساعت چند دقیقه ای از دوی نیمه شب گذشته بود و پست نگهبانی عماد تازه تموم شده بود.

صورتش گل انداخته بود و این نشون میداد هوای بیرون حسابی سرده

تا وسط آسایشگاه اومد و همینطور دنبال یه تخت خالی میگشت که متوجه من شد که بیدارم و دارم نگاش میکنم

_سلام آقا امین ؛ هنوز نخوابیدین؟

_سلام عماد جان. نه هنوز که بیدارم

_اجازه هست رو تخت کناری تون بخوابم؟

_آره. فقط...

_چشم. زودی میخوابم

و نشست تا بندهای پوتینشو دونه دونه باز کنه ؛ پوتینهاشو درآورد و آروم رو تخت دراز کشید


سکانس دوم:

یاد دیروز صبح که به پادگان اومد افتادم

از ماشین که پیاده شد چند قدمی عقب عقب اومد و واسه مامانش که روی صندلی جلو نشسته بود دست تکون داد

مامانش هم واسش دست تکون داد و از ماشین پیاده شد

به طرف عماد رفت و بوسیدش

عماد خداحافظی گرمی با مامانش کرد و به طرف در ورودی راه افتاد

این برنامه ای بود که بارها و بارها از روی برجک جلویی پادگان شاهدش بودم اما هیچ توجیهی واسه این همه لوس بار آوردن عماد پیدا نکرده بودم

کاش مامان باباش میدونستن این همه لوس کردن به ضررشه

کاش میدونستن عماد وقتی دلش واسه مامانش تنگ میشه بلند بلند گریه میکنه

کاش....

هنوز داشتم فکر میکردم که دیدم عماد خوابش برده

چقدر معصومانه خوابش برده بود...

عماد چقدر مظلومه...