روز اول که دیدمش یه گوشه محوطه پادگان نشسته بود

اعتیاد

تا حالا ندیده بودمش واسه همین با کلی پرس و جو از بچه ها فهمیدم که ....

ماجرای جالبی داشت:

4 سال قبل تو پادگان ما خدمت میکرده و دقیقا روزهای آخر خدمتش بخاطر یه دعوا از خدمت فرار کرده بود

و حالا اومده بود تا کارتشو بگیره

خودش میگفت ایندفعه تا کارتشو نگیره نمیره خونه

همه لباس های اون زمان رو هم تنش کرده بود

اما....

اما دیگه اون آدم نبود

نمیدونم چرا و کی معتادش کرده بود

دلم واسش میسوخت

احساس میکردم باید یه کاری واسش انجام بدم اما کاری از دستم بر نمیومد

چه حس بدی....

دو سه روزی که گذشت بخاطر اعتیاد و فرارش از خدمت بردنش دادسرا

نمیدونم چرا دلم براش تنگ شده بود

روزها میومد و میرفت اما ازش خبری نبود تا اینکه....

داداشش امروز اومده بود پادگان

اومده بود تا واسه مجلس جواد بچه های پایگاه رو دعوت کنه

آخه جواد مرده بود

تو زندان اونم بخاطر تزریق اشتباه.

به همین راحتی...

جواد مرد....

چه ساده....

لعنت به مواد مخدر....

 

و جواد برای همیشه رفت