شانس منو ببین

بعضی روزا یه اتفاقایی میفته که واقعا جالب و خنده دارن

دیروز مثل همیشه سعی میکردم که سر موقع برم پست رو تحویل بگیرم

یعنی 10 دقیقه به پست راه میفتادم و تقریبا سر ساعت میرسیدم البته به وقت ساعت مچی خودم

چون پریروز با ساعت سیستمم تنظیمش کرده بودم

هر دفعه میرسیدم سر پست میدیدم نیش نگهبان قبلی از خوشحالی بازه و پستو تحویل میگرفتم و میرفت

وقتی هم دو ساعتمو وایمیستادم میدیم نگهبان بعدی نیومد و بعد 10 دقیقه سر و کلش پیدا میشد

با خودم میگفتم ببین چه دوستای نامردی دارم، من خودم سر وقت میام اما اونا با تاخیر میان اما به اونا هیچی نمیگفتم

طرف شب بود یه فکری به ذهنم رسید، فوری ساعت خودمو با ساعت آسایشگاه مقایسه کردم دیدم بله ساعت من 10 دقیقه جلو بوده

یعنی از صبح من 10 دقیقه زودتر میرفتم سر پست (دلیل نیش باز نگهبان قبلی همین بوده) و نگهبان بعدی هم طفلی سر موقع میومده اما من فکر میکردم دیر اومده

خلاصه کلی به خودم به خاطر این سوتی خندیدم

*

اتفاق بعدی هم جالبه

آخرین پستم بین ساعت 5-7 صبح بود که از شانس (خوب) من پاسبخش خواب موند و جایه اینکه ما رو 4.30 بیدار کنه که آماده بشیم و نماز بخونیم و بریم سر پست ، 5.15 بیدارمون کرد

منم سریع پوتینارو پوشیدم و راه افتادم

فقط یه توالت رفتم و با خودم گفتم طفلی نگهبان قبلی (که از صبح واسش زود میرفتم) گناه داره و نمازو رو برجک میخونم (برجکی که پست میدادم ته یه جاده تو آخر پادگانه) خلاصه تند تند راه میرفتم تا زودتر برسم

همین طوری گیج خواب هم بودم و نمیفهمیدم چطور راه میرفتم که یهو دیدم از لای درختای کنار جاده صدای نامفهومی میاد برگشتم نگاه کردم دیدم یه سیاهی وایساده (خوب شد توالت رفته بودم وگرنه از ترس به خودم ...) و داش یه چیزایی میگفت که نمیفهمیدم چی میگه فقط صدای خرخرش رو میفهمیدم 1sarbaz.blogfa.com

همون لحظه خواب از سرم پرید با خودم گفتم یا حضرت خامنه ای کجایی که سربازتو میخوان بخورن!!!

بعد راه افتاد به طرفم منم با خودم میگفتم کارم تمومه بذار فرار کنم شاید بهتر باشه داشتم عقب عقب میرفتم که چشامو خوب باز کردم دیدم نگهبان قبلیه و داره میاد جلو تا اسلحه رو بهم بده

چون من نیم ساعت تاخیر داشتم و تا منو سر جاده دیده بود از برجک اومده پایین و از لای درختا به طرف من میومده و وقتی به من رسیده بود شروع کرده بود به غرغر و میپرسیده که چرا دیر کردم (جالبه صداش کلفته و یه خشی هم ته صداش هست- هیکلش هم خیلی درب داغونه و به آدمیزاد نمیمونه) >>>> نمونه عکسشو گذاشتم<<<<

بعد اینکه اسلحه رو گرفتم سریع ازش دور شدم و بدو بدو رفتم طرف برجک (تو راه مدام با خودم تکرار میکردم اگه این دوستم واسه معافیش اقدام میکرد حتما بهش میدادن چون عقل درس حسابی نداره)

"حالا فردا که میرم پادگان بین ساعت 1-3 شب که میخوام برم پستو ازش تحویل بگیرم از بین همون درختا میرم تا نبینم بعد از پشت برجک در میام و پایین برجک پوتینا رو در میارم و یواشکی میرم بالا بعد یه لگد همچی به در برجک بزنم که هفت نسل بعدش رو صدا بزنه تا واسش شلوار بیارن چون قراره خودشو خیس کنه"