خودم کردم که لعنت بر خودم باد

چند روز پیش که 22 جنازه رو با هواپیما آوردن تو پادگان مون و تخلیه کردن من یکی از بچه ها رو که برجکش ته پادگان (آشغالدونی پادگان که از هواپیما سوخته گرفته تا کانکتس های متروکه و لاستیک و ... رو اونجا میذارن) بود حسابی ترسوندم و گفتم نصف شب یهو سرتو برگردون عقب ببین چی میبینی و از جنازه های سوخته و جن و ... واسش تعریف کردم. اینقدر گفتم و گفتم که خودم هم ترسم برداشته بود البته برجک من جلوی در ورودیه و حتی شب ها هم رفت و آمده پس زیاد رو خودم تاثیر نداشت

این ماجرا همون شب تموم شد تا اینکه دیروز خودمو فرستادن همون برجک پست بدم

چشمت روز بد نبینه هر چی بهانه آوردم نشد که نشد و رفتم بالای برجک .تو روز که غمی نبود اما شب که شد ...

باد هم میومد و برجکو جابجا میکرد از تو کانکتس ها هم صدای وزوز و جیرجیر و گریه بچه و...(هر صدایی که برای ترسوندن یه سرباز نصف شب لازمه) میومد

منم تو همین فکرا بودم که یاد مرحوم مادربزرگم افتادم بعد ناخواسته تمام اموات فامیل و آشنا و همسایه و ... از یک کنار(بدون جا افتادن حتی یه مورد) از تو خاطرم گذشتن (با جزئیات دفن و کفن و ...)

آقا من هی میخواستم به یه چیز دیگه فکر کنم مگه میشد؟1sarbaz.blogfa.com

بعد یاد حرفای اون شب خودم (که به دوستم زده بودم و ترسونده بودمش افتادم) و هراز گاهی سرم خودبخود برمیگشت به عقب تا اگه یه جنی یا روحی میخواست از پشت سرم رد بشه ببینمش

اصلا انگار این چشمم دنبال یه چیزی میگشت

مدام به اینور اونور نگاه میکرد تا مچ از ما بهترون رو بگیره (خدا رو شکر نتونست)

آخر سر هم اومدم کف برجک نشستم و چشمامو بستم اما دیدم نمیشه چون یه فکر مسخره تو ذهنم بود که میگفت الان یکی از پله ها میاد بالا منو میکشه یه فکر دیگم بود که میگفت روح این اموات خدابیامرزم اومدن لب نرده های برجک نشستن و دارن جای من پست میدن

خلاصه کلی فکر مسخره دیگم تو ذهنم رفت و امد میکردن که دیدم نه ظاهرا باید یه کاری بکنم

بلند شدم واسه خودم بلند بلند شعر خوندم و تو ذهنم میگفتم "من سرباز قوی هستم و نباید از این چیزا بترسم"

پشت سرمم اصلا نگاه نکردم یه 400 تا صلوات هم فرستادم تا اینکه نگهبان بعدی اومد

منم وقتی پستو بهش تحویل دادم نفهمیدم چطور خودمو به قرارگاه رسوندم و تو تختم قائم شدم

فقط یادمه قبل خوابیدن مدام خودمو بخاطر پر کردن و فرستادن دفترچه خدمت لعنت میکردم...